تبليغاتX
•بـــدون ســــانســـور• - تو رو خدا متن زیر رو بخونید

•بـــدون ســــانســـور•

هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع، در حکم دزدی در روز روشن است

تو رو خدا متن زیر رو بخونید

از لابلای دفترچه خاطرات عشقم ....





www.300.blogfa.com



 

خیلی وقتا دلم می خواد همه ی کاشهایم به حقیقت می رسید وآرزوهام از این کاشها رهایی پیدا می کرد ..


" نا گهان چه زود دیر می شود " احساس می کنم برای خوشبخت بودن برای جبران اشتباهات ، برای زندگی کردن دیر شده است ..


دلم می خواست زمان به جای اینکه به جلو پیش می رفت به عقب رانده می شد به جای اینکه ثانیه ها ۱ - ۲ - ۳ - ... شمارش می شد بر میگشت و ۳ - ۲ - ۱ - ۶۰ - ۵۹ و... چرا که در روبرو چیزی برای ارزانی عمر ندارم هر چه بود پیشترها بود ..


کاش خداوند فرصتی به من و ثانیه ها میداد تا به عقب برگردیم و من دوباره به تو برسم بی دغدغه به تو بیاندیشم و برای با هم بودن لحظه شماری کنم و ای کاش زمان در آن روزها می چرخید تا برای همیشه برای هم باشیم و بس ..


و یا دوباره زمان به گذشته بر می گشت زیرا در آینده ی آن جدایی هست ..
ثانیه ها به عقب می تاختن تا دوباره به عشقِ پاک و یگاهنه ی نو جوانیم میرسیدم ..


و به پدرم و به کودکیم برسم که همه چیز در کودکیم نهفته است به بازیهای کودکانه ، به روزهای بی گناه و بی ریا بچه گانه.. و بر می گشت به بدو تولد و یا اصلاْ به بدن مادر و حتی به نبودن و..آنوقت شاید هرگز زاده نمیشدم کاش ، کاش..



www.300.blogfa.com




و ای کاش اینهمه اسیر کاش ها نمیشدم ....... 


 nardasin bu akshamnar sansiz olmuyor
nardasin allar yereni almiyur
san orda ben borda ، yoraeim dayanmiyor
...nardasin bu shahir bana dar galiyor



www.300.blogfa.com




امروز داشتم توی دفترچه خاطرات عشقم رو نگاه می کردم دیدم که بین نوشته هایش یه کاغذ هست.

وقتی کاغذ رو باز کردم دیدم این متن رو توش نوشته توی اون لحظه به خودم گفتم که خوشا به حالش

که اینقدر پاک و معصوم بوده و خدا هم می داند که بنده های خوبش رو چگونه گلچین کند.






www.300.blogfa.com



تو رو خدا متن زیر رو بخونید


رنگ چشاش آبی بود.

رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره. داغ داغ...

وقتی موهاي قشنگش رو شونه میکرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم

مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه.

دوستش داشتم.

لباش همیشه سرخ بود.

مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه...

وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون میزد اونقدر معصوم و دوست داشتنی میشد که اشک تو چشمام جمع میشد .

دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .

دیوونم کرده بود .

اونم دیوونه بود .

مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .

می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .

اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .

بعد می خندید . می خندید و ...

منم اشک تو چشام جمع می شد .

صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .

وقتی می خواست بوسش کنم

چشماشو می بست

لباشو غنچه می کرد

دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .

من نگاش می کردم .

اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .

تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه

لبامو می ذاشتم روی لبش .

داغ بود .

وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .

می سوختم .

همه تنم می سوخت .

دوست داشت لباشو گاز بگیرم .

من دلم نمیومد .

اون لبامو گاز می گرفت .

چشاش مثل یه چشمه زلال بود . صاف و ساده ...

وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم

نخودی می خندید و ...

شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .

من هم موهاشو نوازش می کردم .

عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .

شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرمتر بود .

دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم .

لباشو میذاشت رو بازوم و می مکید

جاش که قرمز می شد می گفت :

هر وقت دلت برام تنگ شد اینجا رو بوس کن .

منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .

تا یک هفته جاش می موند .

اون برام تازگی داشت.

وقتی دستم رو میگرفت میذاشت روی قلبش .

می گفت : میدونی قلبم چی می گه؟

می گفتم : نه

می گفت : میگه لاو لاو لاو لاو ...

بعد می خندید می خندید ...

منم اشک تو چشام جمع می شد .

اندامش اونقدر متناسب بود که هر کسی حسرتشو بخوره .

وقتی اون جلوم وامیستاد صدای قلبمو می شنیدم .

با شیطنت نگام می کرد .

پستی و بلندیهای بدنش بی نظیر بود .

مثل مجسمه مرمر ونوس .

تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .

مثل بچه ها

قایم می شد جیغ می زد می پرید می خندید ...

وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .

بعد یهو آروم می شد .

به چشام نگاه می کرد .

اصلا حالی به حالیم می کرد .

دیوونه دیوونه ...

چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .

لباش همیشه شیرین بود .

مثل عسل...

بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .

بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .

نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .

می خواستم فقط نگاش کنم .

هیچ چیز برام مهم نبود .

فقط اون ...

من میدونستم ( عشقم ) سرطان داره .

خودش نمی دونست .

نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .

تا اینکه بالاخره بعد از یک سال سرطان علایم خودشو نشون داد .

عشقم پژمرد .

هیچکس حال منو نمی فهمید .

دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .

یه روز صبح از خواب بیدار شد .

دستمو گرفت .

آروم برد روی قلبش .

گفت : می دونی قلبم چی میگه؟

بعد چشاشو بست .

تنش سرد بود .

دستمو روی سینه اش فشار دادم .

هیچ تیشی نبود .

داد زدم : خدا ...

عشق من مرده بود .

من هیچی نفهمیدم .

هیچکس نمی فهمه من چی میگم .

هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه .

هنوزم اشک تو چشام جمع می شه .

هنوزم دیوونه ام .




www.300.blogfa.com





آرزو دارم شبی عاشق شوی .


آرزو دارم بفهمی درد را .


تلخی برخورد های سرد را .


می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی .


می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی .


می رسد روزی که شبها در کنار عکس من



نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

نظر شما در مورد اين مطلب واقعي چیه ؟؟

حتما نظر بدید

حتما نظر بدید

حتما نظر بدید





www.300.blogfa.com
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 17:4 توسط *.*•*• با مرام •**•.*| |