•بـــدون ســــــانســــور•
عيد سعيد قربان را تبريك عرض ميكنم
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند:......... براى خواندن اين خاطرات جالب و جذاب روى ادامه مطلب كليك كنيددرخت ها حرکت می کنند
به
محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و
هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را
با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن
با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند
که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5
ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: "
پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر
را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان
چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر
نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید.
ادامه مطلب
برای
عقد به منزلی رفته بودیم. عروس و داماد سنی بیش از جوانی داشتند. فکر می
کنم حدود ۳۰ تا ۳۵. داماد ملتهب به نظر می رسید. از عروس خانم وکالت که
گرفتم داماد استرسش بیشتر شده بود. فورا با حالتی به عروس نگاه انداخت ،
منتظر و آماده.
من رو برگرداندم تا ادامه مراسم را پی بگیرم.
سرو
صدای خفیف و همهمه کوچکی با خنده های ریز در گرفت. کار تمام شد و ما را
بدرقه کردند. داخل ماشین که برمی گشتیم صابر (اسم یکی از منشی هام صابره
) گفت : فهمیدی چی شد؟
گفتم چی رو ؟
گفت واقعا متوجه نشدی همهمه برای چی بود؟
گفتم نه. گفت بعد از "بله" عروس خانم داماد نگاهی به عروس انداخت و گویا
قبلا با هم قرار گذاشته بودند همدیگر را بوسیدند البته .....
ادامه مطلب


